Xبستن تبلیغات
اس ام اس جدید و خنده دار, تفریح و سرگرمی, داستان کوتاه
امروز پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ / Thursday 8 December 2016
اسمس و جوک* * ♥♥♥ اس ام اس ♥♥♥
پیامک های ارسالی شما با نام خود شما در سایت ثبت می شود.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ساعت ایزابلا Bistec

خبرنامه (مطالب داغ و جدید هر روز در ایمیل شما)
  
راهنما: با ثبت ایمیل خود در فرم زیر و وارد کردن کد امنیتی در صفحه ی بعد شما باید به ایمیل خود وارد شده و ایمیل فعال سازی حساب خود را باز کرده و روی لینک فعال سازی کلیک کنید. 
X بستن تبليغات

داستان کوتاه زیبا و خواندنی و عبرت آموز

داستان کوتاه زیبا و خواندنی

خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.

پرسید: چرا می گریی؟
- چون به زندگی ام می اندیشم، به جوانی ام، به زیبایی ای که در آینه می دیدم، و به مردی که دوستش داشتم.
خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است.
او می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.

خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد، به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.

زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟

خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ.
خداوند، آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید، بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان، همواره می توانم بهار را یه یاد آورم و لبخند بزنم.


داستان کوتاه
تست قسمت تابلوی اعلانات
مارا محبوب کنید!
گوگل پلاس