اشعار حسین پناهی

امروز دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۳ / Monday 24 November 2014
♥♥♥ برای ارسال اس ام اس به سایت: 09358413500 ♥♥♥
پیامک های ارسالی شما با نام خود شما در سایت ثبت می شود.
بازی موبر
خبرنامه (مطالب داغ و جدید هر روز در ایمیل شما)
  
راهنما: با ثبت ایمیل خود در فرم زیر و وارد کردن کد امنیتی در صفحه ی بعد شما باید به ایمیل خود وارد شده و ایمیل فعال سازی حساب خود را باز کرده و روی لینک فعال سازی کلیک کنید. 

شعر زیبای حسین پناهی در مورد آینده | 15269

این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم ؟!
((حسین پناهی))


شعر حسین پناهی کودکان عقل | 14958

قلب بزرگ که بود ،
آن خورشید
که در آن ظلمات دور
شکست و شکسته زنده ماند!
گوش کنید
اینک هزاران خورشید کوچک در انتظار ترکیدنند
این انفجار روشن بی پایان را
کدام چشم به انتها خواهد رساند؟

” حسین پناهی “


شعر کوتاه حسین پناهی | 14770

نیستیم ….
به دنیا می آییم ،
عکس یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم ،
عکس دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ،
عکس یک نفره می گیریم …
و بعد دوباره باز نیستیم …

” حسین پناهی “


اشعار حسین پناهی | جملات و شعر کوتاه | 14764

بی شک جهان را؛
به عشق کسی آفریده اند ..
چون من که آفریده ام از عشق؛
جهانی برای تو ..
” حسین پناهی “


اشعار حسین پناهی | جملات و شعر کوتاه | 14763

شبی بارانی
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
” حسین پناهی “


اشعار حسین پناهی | جملات و شعر کوتاه | 14762

نه
بر می گردم
با چشمانم
که تنها یادگار کودکی منند
آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟
” حسین پناهی “


اشعار حسین پناهی | جملات و شعر کوتاه | 14761

مرداد
ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
” حسین پناهی “


اشعار حسین پناهی | جملات و شعر کوتاه | 14760

کاکل
با تو
بی تو
همسفر سایه خویشم وبه سوی بی سوی تو می آیم
معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز
معلوم دلی و مجهول چشم
من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو سپرده ام
و کفشهای زنم را در راه تو از یاد برده ام
ای همه من
کاکل زرتشت
سایه بان مسیح
به سردترین ها
مرا به سردترین ها برسان
” حسین پناهی “


اشعار حسین پناهی | جملات و شعر کوتاه | 14759

ودکی ها
به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
– مادرش پرسید -
دعوا کردی باز؟
– پدرش گفت -
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود
” حسین پناهی “


تست قسمت تابلوی اعلانات
مارا محبوب کنید!
گوگل پلاس