Xبستن تبلیغات
اشعار حسین پناهی, تفریح و سرگرمی, داستان کوتاه
امروز جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵ / Friday 9 December 2016
اسمس و جوک* * ♥♥♥ اس ام اس ♥♥♥
پیامک های ارسالی شما با نام خود شما در سایت ثبت می شود.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ساعت ایزابلا Bistec

خبرنامه (مطالب داغ و جدید هر روز در ایمیل شما)
  
راهنما: با ثبت ایمیل خود در فرم زیر و وارد کردن کد امنیتی در صفحه ی بعد شما باید به ایمیل خود وارد شده و ایمیل فعال سازی حساب خود را باز کرده و روی لینک فعال سازی کلیک کنید. 
X بستن تبليغات

داستان جالب از اکبر عبدی و حسین پناهی

اکبرعبدی می‌گوید:
یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟
گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ گفتم: آره! گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. ولی من فقط دوستش داشتم…


اشعار حسین پناهی, تفریح و سرگرمی, داستان کوتاه بیشتر رو اینجا بخونید
تست قسمت تابلوی اعلانات
مارا محبوب کنید!
گوگل پلاس